۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

جوکستان دوازدهم


به یه آقایی میگن شما میدونی حجرالاسود چیه؟ میگه: بله همسایه پایینیمونه. یه بچه سپاهیه، عرق میخوره ... بعد بهش میگن: بابا دیوانه حجر الاسود یه سنگ سیاهه تو مکه. طرف میگه: جدی میگی؟ این بشر اینقدر کفر گفت و عرق خورد که سنگ شد!

عیسی توی بهشت داشت دنبال پدرش می‌گشت. تا اینکه رسید به یه پیرمردی که داشت یه چوبی رو می‌تراشید. ازش پرسید: روی زمین هم کارت همین بود؟ میگه: آره. عیسی میگه: پسر هم داشتی؟ پیرمرده میگه: آره، زن نداشتم ولی خدا بهم یه پسر داد، گمش کردم ولی خیلی معروف شد.

عیسی داد میزنه: پـــــــــــــــــــــــــــدر !!!

پیرمرد هم داد می‌زنه: پــیـــنــوکــیـــــو !!!


یه بابایی وسط بیابون نیاز به تخلی پیدا میکنه. به سوی شمال می ایسته و شروع به ادرار کردن میکنه، بعد چند ثانیه به خودش میگه “وای یادم رفت رو به قبله نباید ادرار کرد” بعد 90 درجه میچرخه و به سمت غرب به ادرار کردن ادامه میده بعد با خودش میگه من وسط بیابون از کجا معلوم قبله این طرف نیست؟ باز هم 90 درجه میچرخه و به سوی جنوب به ادرار کردن خودش ادامه میده، بعد از یک مدتی میگه خوب عربستان جنوبه دیگه، نکنه دارم به سمت کعبه ادرار میکنم؟ بنابر این 90 درجه دیگه هم میچرخه و باز به ادرار کردنش ادامه میده، بعد ناگهان به ذهنش میاد که “مگه من قطب نما دارم که از اولش فکر میکردم دارم رو به شمال ادرار میکنم؟” بعد به این نتیجه میرسه که در این چهار چرخشی که انجام داده قاعدتا یکبار به سمت قبله ادرار کرده، بعد طرف شاکی میشه و شروع به چرخیدن ساعتگرد میکنه و به 360 درجه ادرار میکنه و فریاد میزنه “ای من شاشیدم به این دین که نباید به سمت قبلش شاشید!”

یه یارو پا میشه میره حرم خمینی میگه: ای امام من رو شفا بده من فلج شدم، یکی میاد میگه: دیوونه چرا اومدی اینجا؟ این امام خمینی فقط جوش و زیگیل و اینها رو شفا میده! برای کارهای سنگین باید بری مشهد!

یه بابایی میره حرم رضا که کمر دردش خوب بشه، میره توی حرم می‌بینه خیلی شلوغ پلوغه، داد میزنه: آهای، شلوغ نکنید بیشرفها! پارسال هم قاتی پاتی کردید من به جای اینکه کمرم خوب بشه حامله شدم!


یه روز بواسیر سید علی گدا درد میگیره و میره پیش دکتر. دکتر بعد از معاینه به ولی امر مسلمین میگه که: حاج آقا شما نباید پرخوری کنید، برنج نخورید، نان نخورید، گوشت گوسفند نخورید، و بالای منبر هم نروید. میگه: خوب اون‌ها رو نمی‌خوریم، لکن دیگه چرا بالای منبر نرویم؟! دکتره میگه: آخه وقتی بالای منبر میروید، گه زیادی میخورید!

یه بابایی داشته شیشه خونه‌شو پاک میکرده، یه دفعه از پنجره میافته بیرون، داشته می‌افتاده که داد میزنه: یا امام حسن! یهو یکی میاد و این بابارو رو هوا نگه میداره و میگه: منظورت از امام حسن، امام حسن مجتبی بود یا امام حسن عسگری؟ اون بابا یه خورده فکر میکنه، میگه: امام حسن مجتبی، حسن میگه: ببخشید فکر کردم با من کار داشتی، و اون بابا رو ول میکنه پایین!