۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

جوکستان يازدهم

شیخی را پرسیدند: اسلام چیست؟ شیخ گفت: اسلام دینی است که اگر در آن داخل شوی سر آلتت را ببرند و اگر از آن خارج شوی سر خودت را.

یارو از حج بر می گرده، ازش می‌پرسند چه طور بود؟ میگه: والا باز خدا خونه نبود همه تو حیاط ولو بودند!


وقتی از همه چیز خسته شدی، وقتی احساس می‌کنی همه درها به روت بسته شده، وقتی دلت پر از غم و غصه‌ است، تا آنجا که می‌تونی دستاتو به سمت آسمون دراز کن و با تمام توانت محکم بزن تو سرت!

یه بابایی میخواسته استخدام بشه، ازش پرسیدند امام اول کیه؟ گفت: حضرت عباس!
گفتن: نه، داریم میگیم امام اول کیه. مرد حسابی تو که شیعه‌ای چرا نمیدونی امام اول کیه؟ امام اول حضرت علی بود! بعد بهش میگن: خوب امام دوم کیه؟ باز میگه حضرت عباس! بعد بهش میگن: مرد حسابی امام دوم امام حسنه! خلاصه تا امام یازدهم همه رو می‌پرسند و طرف هم همش میگه حضرت عباس. نوبت امام دوازدهم که میشه بهش میگن: اگر این یکی رو درست نگی دیگه مردود میشی، امام دوازدهم کیه؟ طرف میگه حضرت عباس! بهش میگن آقا تو مردودی پاشو برو استخدامت نمی‌کنیم. طرف هم شاکی میشه میگه: من ریدم تو اون دینی که حضرت عباس جزو اماماش نیست!

یه بار یه دختره به یه بسیجیه بوس میفرسته، بسیجیه جا خالی میده میگه یا زهرا!

یه بار یکی نخ اسکناس ده تومنی رو میکشه، شورت مدرس می افته، بسیجیا شاکی میشن میخوان کتکش بزنن، طرف میگه: اگه نزدیکتر بیاید نخ هزار تومنی رو میکشم ها!

به یارو میگن: کار خلاف نکن، اون دنیا جلوتو می‌گیرن. میگه: اشکال نداره فقط فشارش ندن!

یه دختره داشته توی حمام دوش میگرفته، ناگهان برق میره. دختره میترسه میگه: یا امام حجت ابن الحسن العسگری. ناگهان امام ظهور میکنه، میگه: عزیزم، اینجور موقع‌ها میتونی من رو میتی جون صدا کنی!

یه آخونده توی اتوبوس نشسته بوده، از راننده میپرسه، آقا شما که تمام روز توی راه هستین و مسافرت و این ور اون ور، از کجا میفهمید بچه شما واقعا بچه شماست؟ راننده به یارو یک نگاه میکنه بعد میگه والله یه دو سه سال صبر میکنیم تا بزرگ بشه، اگر شبیه خودمون بود که هیچی، اگر نبود میفرستیمش حوزه!


برنامه کودک قم: بچه‌های مدرسه فیضیه، شیخ شجاع، حاج آقا و دوستان، آخوند صورتی، حاجی‌ریزه و عمامه سحرآمیز، ملا گجت، حاجی لنگ دراز، جوجه طلبه زشت، حاج منصور عسل، مداح زبل، امام جمعه و هفت طلبه!

یه آقایی آرزو داشت وقتی میمیره با امامان محشور بشه. وقتی می‌میره میاد توی خواب پسرش، پسرش ازش میپرسه بابا جان به آرزوت رسیدی؟ با امام ها هم دم شدی؟ باباش میگه آره پسرم ولی نپرس .… پسرش میگه چرا نپرسم بابا؟ میگه من دهنم سرویس شد اینجا، هر وقت صبح‌ها از خواب پا میشم اول باید سر علی رو پانسمان کنم، بعد باید برای امام حسین آب بیارم بعدش باید علی اصغر رو ببرم کودکستان اونوقت باید برای زین العابدین سوپ درست کنم آخرشم وقتی خسته و کوفته میام خونه باید دنبال مهدی گم شده بگردم!